مدت هاست که ننوشته ام ، اما ...او گفت بنویسم . او خواست که باز در سایه سار تو غزلسرایی کنم . او خواست برای تو بگوید ، برای تو بخواند و برای تو بماند ... هر چه را که ندانم ، می دانم که تو ، به من ناچیز ، چیزی عطا کرده ای که سیراب نمی شود ، قلبی بخشیده ای که خاموش نمی شود... شکر !
سلام خدا بر شما! میخوام براتون داستان بگم . یه داستان واقعی ، از چند ماه زندگی خودم . قصد ناراحت کردن یا برانگیختن حس ترحمتون رو ندارم ، فقط جهت انتقال تجربه س ، خدای من می داند ... محتاج دعاتونم