|
" بسم الله الرحمن الرحيم "
سلام خدا بر شما بعد از گذر اين همه ايام ! تاخيري كه افتاد ، نه حساب شده بود و نه مطابق با خواسته من . از همگي عذر مي خواهم و مثل هميشه طالب و محتاج دعاي خير هستم . به اذن و لطف خدا شرح سفر كربلا رو شروع مي كنم ، هر چند كه گفتني نيست ، اما در حد وسعم مي نويسم، بسم الله !
روزاي سخت بي پدري داشتند مي گذشتند . ديگه اصن به كربلا رفتن فك نمي كردم . فك مي كردم زيارت رفتن هم مثه بقيه جاها با اراده آدماست و ... شب ولادت اميرمؤمنان بود كه پدر يكي از دوستان تماس گرفتند.براي تبريك عيد و دلجويي نبودن پدر و ... گفتند كه فردا شب عازم كربلا ان و براي 3 شعبان ، ولادت سيدالشهداء يه كاروان ديگه هم قصد رفتن داره . گفتند به مامان بگو و شما هم همسفر بشيد . هر چي ميگفتم حاج آقا ! زماني كه بابا بودن ، مامان راضي نمي شدن . حالا تو اين موقعيت كه ... راضي نمي شدن . آخر گفتن من فردا شب ، تو حرم اميرالمؤمنين ازشون ميخوام كه برا روز پدر ، عيدي تو باشه سفر كربلا ، شما هم همون موقع به مادر بگو ...
شد ! باورتون ميشه !؟ گفتم و قبول كردن !!
بايد گذرنامه ها زودتر به اهواز مي رسيد ... حدودا 20 روز وقت داشتيم . كاروان مال اهواز بود و مرز عبور ، شلمچه ... رمز عبور هم كه ...
يا علي! كربلايي بشي ، بلند صلوات!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط سوخته
|
|
|