|
" بسم الله الرحمن الرحیم " عجب شبی بود ... خبر اول ... گریه ، سجده ، رو به ماه و ... إنی لا أحب آلآفلین ... خبر دوم هم رسید ، خبر قطعی پر کشیدن بابا ... همون شب ، سا عت 2:23 دقیقه صبح ... بقیه ش مهم نیست ... چون بابام رفته و دیگه نیست ... روزای سخت بعدش ، گفتن نداره ، فقط ... چند تا نکته می مونه که می گم و دیگه صلواتشو می فرستم ! 1) بابا رو آوردن خونه ، صبح تشییع . گفتن یه عاشورا می خونیم و می بریمشون . نشسته بودم پایین پاشون ، فقط من نزدیکشون بودم ، من بودم و بابا ... عجب عاشورایی بود . باز هم یاد زینب بودم و وداعش ... بعد از خونه ، بردنشون توی یکی از مسجدایی که همیشه می رفتن . خیلی شلوغ شده بود ، بر عکس تشییع بانوی مدینه ... نمی تونستم راه برم ، اطرافیان خیلی کمکم می کردن ، من پدر از دست داده بودم ، اما عمه ... با اون همه مصیبت ... تشییع برادر ... 2) تو مشهدایی که به لطف خدا و کرم امامم روزیم می شد ، گاهی کفشامو در می آوردم ،همیشه طبق عقل بود و تجربه . استادمون می گفتن : بذار هر وقت که وقتش بود ، حسش می یاد ، به زور در نیار... جالبه ، اون صبحی که داشتن بابا رو می بردن برای تشییع ، یکی کفشامو آورد . از در رفتم بیرون ، اما حس می کردم یه چیزی سنگین و اضافه س ، حسش اومده بود ... 3) بابا رو رسوندن به خونه آرامشش . گفتن اگه می خوای بیا و برای آخرین بار ببینشون . رفتم ... همیشه عادتم بود که توی لحظه های سخت ، یا علی می گفتم ، اما اون موقع فقط امام رضا مو صدا زدم ... یا امام رضا ! خودتون گفتین می یام ... بابام تنهاست ، دریابیدش ... فعلا همین قدر بماند ، تا بعد ... اگه موافق باشید ، می خوام ادامه داستان رو هم بنویسم ؛ ماجرای کربلا رفتنم رو . لطفا نظراتتون رو برام بگید ، ارزشمندن!
صلواتشو بلند بفرستید محتاج دعاتونم یا علی!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط سوخته
|
|
|