تبليغاتX
" بسم الله الرحمن الرحیم "

" بسم الله الرحمن الرحیم "

5 شنبه بود ، 31 خرداد ماه .

باید می رفتن برای نمونه برداری ... حس عجیبی بود لحظه رفتن ... بردنشون توی ماشین . داشتم بال بال می زدم ، به این در و اون در می زدم که نرن ...اصلا نمی فهمیدم دارم چی کار می کنم . رفتم در ماشین رو باز کردم و دستشون رو بوسیدم ...

( دوستی دارم که خیلی از کارای قشنگ این دو هفته رو بهم یاد داد ، مثل بوسیدن دست و ...خدا خیرش دهاد ، بیشمار ! )

( راستی چرا همش فکر می کنیم یه عالمه وقت داریم ؟ چرا دقیقه 90 که می شه ، به تلّ و ول می افتیم ؟ چرا همیشه توی هر ارتباطی فکر نمی کنیم که ممکنه آخریش باشه ؟ نه که حتما طرف مقابل رفتنی باشه ها ، خودمون ...

اصلا چقدر آماده رفتنیم ؟ چقدر دنبال ادا کردن حق هایی هستیم که به گردنمونه ؟ چقدر نگران قرض ها و وام هامون هستیم ؟ امانت هایی که گرفتیم و پس ندادیم رو کی می خوایم به صاحبش برگردونیم ؟ کی قراره به هدف خلقتمون فکر کنیم و آدم بشیم ؟ چقدر به فکر بردن توشه و جبران همه اون چیزایی که از دست دادیم ، هستیم ؟

گفتم توشه ، این شعر امیرالمؤمنین علیه السلام رو شنیدید ؟ بابا خیلی دوستش داشتن ، روی سنگ قبرشون هم همینو نوشتیم :

وفدتُ علی الکریم بغیر الزّاد    من الحسنات والقلب السّلیم

و حملُ الزّاد أقبحُ کلِّ شی ء   إذا کان الوفودُ علی الکریم

یعنی : بدون هیچ زاد و توشه ای ، نزد کریم رفتم ... نه نیکی و حسنه ای با خود دارم و نه قلب سلیمی ...

و البته که بردن توشه ، موقع رفتن نزد کریم ، زشت ترین عمل است ...

راستی می دونید که پیامبر صلوات الله علیه فرمودند که ذکر و یاد امیرالمؤمنین ، عبادته ؟

 

                                    قبول باشه !!

 

حلال کنید ، خیلی حرف زدم ، شقشقه بود ...

سرشون رو تکیه داده بودن به صندلی ، نمی تونستن نگه دارن . چشماشون رو هم یه هفته ای می شد که دیگه باز نمی کردن ...اما خب دخترشون بودم ، باز بود و نگاهم می کردن و چه نگاه غریبی ... چقدر حرف داشتن ... ماشین دور زد ، رسید به ما ... سرشون رو به زحمت آوردن جلو ، لبخند زدن و دستشون رو تا پیشونیشون برامون آوردن بالا ... برا من و خواهرم ... و نگاه آخر ...

من مونده بودم و یه خواهر و یه خونه بی نور و پر از جای خالی ... یا زینب !

رفتنشون فرق داشت ، اما من نمی خواستم باور کنم .خب باورکردنی نبود ... راستی نمی دونم چرا همیشه رجا ، بیشتر از خوفه ؟!

شب ، مامان که از بیمارستان اومدن ، بیقرار بودن ، آشفته و پریشون . هر چی پرسیدم چی شده ، جوابمو سر بالا می دادن که یکهو یه کلمه گفتن و اشک و اشک و اشک ... icu ...

سخت بود ، باید زینب خونواده حسینی می شدم ... شروع کردم به امید دادن و دلخوش کردن ، اما وقتی رفتم تو اتاق ... هر چی نماز و دعا و توسل و استغاثه بلد بودم ، خوندم ولی وقتی خدا نخواد ... ملاقات icu ، فقط یک ساعت بود ، اونم عصر جمعه ... عصر جمعه ... یا صاحب الزمان !

می دونید icu ، یعنی چی ؟ یعنی i see you .یعنی من تو رو می بینم ، اما تو ، چشماتو به همه دنیا بستی ، حتی به روی دخترت ... یعنی من تو رو می بینم ، برای آخرین بار ... با یه عالمه التماس ... یعنی من تور می بینم یه جایی بین زمین و آسمان ...یعنی من تو رو می بینم در لباسی شبیه احرام ... یعنی من تو رو می بینم و دیگه بعدش نمی بینم ... یا رقیه !

 

                             محتاج دعاتونم یا علی

                            صلواتشو بلند بفرستید

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط سوخته  |