تبليغاتX
" بسم الله الرحمن الرحیم "

" بسم الله الرحمن الرحیم "

امان از اون سحری که از صدای یا علی عموم از خواب پریدم ... فردای شهادت مادر بود ...یعنی اولین شب تنهایی امیر مؤمنان و اولین شب خونه نشینی ...بابای منم نشسته بودن ، بین در و دیوار...یا مادر روحی فداک !

زیر بازوهاشونو گرفتیم ، حتی نتونسته بودن وضو بگیرن ، آب آوردیم ... تب خیلی بالا رفته بود ... بابا نماز صبحشون رو نشسته خوندن ... بابا نمی تونستن کلمات رو ادا کنن ... بابا اصلا یادشون نمی یومد ... عمو شروع کردن به بلند خوندن ...یا ابالفضل!

یه سحر دیگه هم بود که قابل گفتنه ... دوباره تذکر بدم ، اگه اینا رو می گم ، برای جلب ترحم و توجه نیست ، خدای من می داند!

سحر 5 شنبه ...می لرزیدن ... همه وجودشون می لرزید ... عرق کرده بودن ، عرق سرد ...دیگه نمی تونستن راه برن ، حتی تا دستشویی ... خجالت پدر پیش روی دختر... خجالت عمو پیش چشم دختر برادر ... مرد که خجالت بکشه ، خیلی درد داره ... العطش عمو !

بابایی که یازده رکعت نماز شب طولانی داشتن و بعدش نافله صبح و بعد به عشق شهادت ، نماز صبح با سوره فجر ، حالا ... نماز صبحشون رو نه نشسته ، که خوابیده داشتن ادا می کردن ...

( تب بود و تب ، اونقدری که باید همه لباساشون عوض می شد و حتما پاشویه می شدن و 2 تا قرص استامینوفن 500،اما ... باورتون می شه ؟ لحظه ای لبخندشون محو نمی شد ! الهی ! رضا برضاک ...

راستی می دونید که من هیچ وقت ، حتی لحظه ای عصبانیت و خشم بابا رو ندیدم ؟ به جز وقتایی که یه ترک معروفی رو می دیدن یا انجام یه منکری رو ...به این می گن اخلاق محمدی ...

یه نکته جالب هم بگم : هر وقتی که پاشویه لازم می شد، می دویدم و یه تشت بر میداشتم، توش 2 تا قالب یخ و می رفتم پیش بابا ... پاهاشون رو بلند می کردم و می ذاشتم تو آب و می مالیدم ... لذت می بردن ، اون قدر که بعضی وقتا که تب هم نداشتن ، صدام می کردن که : بیا پاشویه م کن !!! شما رو به خدا برا پدر مادراتون کم نذارید ... خدا نکنه به حسرت من برسید ... یوم الحسره من که خیلی زود رسید ، توی همین دنیا ...)

خیلی حالشون بد شده بود ، نفسشون بالا نمی یومد ... شکم به خاطر عفونت خون ، آب اورده بود و به قلب فشار می آورد ... داشتم بال بال می زدم که زنگ بزنید اورژانس بیاد ، اما ...برادرا چون می دونستن که بی فایده س ، هی پشت گوش می انداختن ... دکترا بهشون گفته بودن که تا امروز و فردا دیگه ... اما کسی به من نگفته بود ... خدا امید هیچ کسی رو نا امید نکنه ! مامان گفتن : پاشو بیا بالا سرشون عدیله بخون !!! خدایا ! من ... بابا ... عدیله ...نه ! من نمی خونم ... نخوندم ... داداشم خوند و ...

بابا اصرار داشتن که زیارت عاشورا شون رو بخونن ... شروع کردن ... بعضی عبارتا رو تکرار می کردن ... وبالبرائه من أعدائکم ... رسیدن به سلام زیارت ... بابا که چند روز بود چشماشون رو باز نمی کردن ، به سلام که رسید ... باز کردن و تکرار و تکرار و تکرار ... السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی أولاد الحسین و علی أصحاب الحسین ...عجب سحری بود ... شکر!

نگران نشید ، هنوز ادامه داره ... بعد 1 ساعت حالشون برگشت ... تب رفت و ...

                              محتاج دعاتونم یا علی

                              صلواتشو بلند بفرستید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط سوخته  |