|
" بسم الله الرحمن الرحیم "تب رفت بالا ... گفتن باید حتما برن بیمارستان ...تب بود ، بی حالی شدیدتر می شد ، اما خبری از درد نبود ... قرآن ، نماز اول وقت و به جماعت ، 11 رکعت نماز شب ، مداومت بر زیارت عاشورا و نمازش و دعای علقمه ، صله رحم و صدقه و ... نه اینکه چون بابای منن ، می گم . نه ! می گم که کار خدا رو مرور کنم ، اینکه نتیجه اعمال همین جا ، توی همین دنیا هم معلوم می شه . کارای عجیب غریبی نیستن ، اما مهمن !یه روز که از دانشگاه رفتم بیمارستان ، دکتر اومد و همه رو بیرون کرد برای زدن یه آمپول بی حسی و ... بعدش منو فرستادن تو که برا بابا حرف بزنم و ... فکرشو بکنید ، فقط من باشم و بابا ... اونم توی یه شرایطی که می دونی ممکنه تا چند وقت دیگه ... آه ... یاد وداع زینب به خیر ...
رفتم تو ، دلم میخواد مکالمه 2 ، 3 دقیقه ایمون رو کامل بنویسم : _ پدر : دیدی دارم می رم ؟! _ دختر : می رید ؟ کجا ؟ نخیر در خدمتتون هستیم ! _ نه ، خدا گفته بسه دیگه ، تو بیا ، من خودم می خوام ولایت دخترتو دستم بگیرم ! ( لرزیدم ...) _ این همه دارن دعاتون می کنن . این همه ختم قرآن و صلوات و نذر و نیاز ... مگه می شه ؟! خودتون باید باشید ..._ مگه امام نبود ؟ یه ملتی دعا می کردن ، اما وقتی خدا خواست ...(اشک تو چشمام جمع شد ... به زور خودمو نگه داشته بودم که گفتن:) ببین ، من رفتم برام دعا بکنی ها ! دستام خیلی خالیه ... _ شما دستتون خالیه ؟ این همه مسجد ، اخلاق به این خوبی ، این همه خدمت به خلق ، نماز شب ، زیارت عاشورا و ... (اومدن وسط حرفم ) _ نیت ... نمی دونم چقدر خالص بود ... هیچی ندارم ... دستام خالین ... دعام کن ...می دونی چقدر وقته مسجد نرفتم ؟ دلم تنگ شده ... وای ! میدونی ، دیشب دیگه نتونستم نماز شبمو ایستاده بخونم ... زیارت عاشورامو ... (شروع کردم به زار زدن ...) ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... می گفتن دیگه فرقی نمیکنه تو بیمارستان باشن یا توی خونه ... آوردیمشون خونه ... و توی همون یه هفته بود که من تپیدن دل برای پدر رو حس کردم .... لذت همراهشون بودن و ساعت ها کنارشون نشستن ... لذت مزمل خوندن ...لذت مشاعره کردن ... لذت نوازش موهاشون ... بوسیدن دستاشون ...مالیدن پاهاشون ... در گوشی حرف زدن و ... خدا رو شکر که اون یه هفته رو برام گذاشت ، دوست دارم خودخواهانه ببینمش ، اون یه هفته مال من بود .... اما کاش ... خیلی حسرتا تو دلم مونده ... می گم براتون ...
صلواتشو بلند بفرستید محتاج دعاتونم یا علی
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط سوخته
|
|
|