|
" بسم الله الرحمن الرحیم " از بهمن ماه سال 1384 تا اسفند 1385 ، خدا عنایت کرد و زیارت امام رئوفمون 9 بار نصیبم شد ... یا جواد ! دفعه اول و دوم ، خب خیلی ذوق می کردم . دفعه های دیگه هم سرشار از لذت بود ، اما یه حس دیگه هم اضافه شده بود ، تعجب و به قول یه بنده خدایی : و شیاری ز هراس ... مدام از اساتید می پرسیدم : این دعوت های پشت هم چه معنی ای داره ؟! من در برابرش چی کار باید بکنم ؟! راه شکرش چیه ؟! و ... جواباشم براتون میگم ، به نظر مفید میان : اساتید می گفتن شک نکن که امتحانه . اصلا هر لحظه زندگی امتحانه ! البته دو تا احتمال دیگه هم هست : یکی اینکه یه خستگی ای تو دلت هست ، که می خوان درمانش کنن ، یا هم اینکه دارن برای یه امتحان بزرگتر آماده ت می کنن ...می گفتن : راه شکرش ، عمل به وظیفه س ، و وظیفه هم شناخت امام و ایجاد کردن محبتشونه .می گفتن : حواست باشه ها ، به تموم شدن این دعوت ها هم فکر کن . یه مسلمون ، از اسمش پیداس ، باید تسلیم باشه . اگه یه وقت نخواستن بری ، باید راضی باشی به رضای امامت ... یا امام رضا ! فاصله هر سفرم شده بود یه چله ! همه امیدم شده بود حرم بابام ... اونجا بهشتم بود ... همه چیزم بود ... من که حسرت کربلا رو سالها بود با خودم میکشیدم ( کربلا خواستن ها و نرفتنام معروفه ، اگه جایی لازم شد ، اونم میگم ) ، همه عطش کربلامو دریای امام رضا علیه السلام سیراب میکرد و واقعا هم می کرد ... میگفتم مگه نه اینکه : کلکم تور واحد ؟ هر دفعه نیت می کردم و به عشق کربلا ، توی حرم زیارت امام حسین علیه السلام می خوندم . نیت می کردم و امیرالمومنین رو زیارت می کردم ... اونجا برام همه چیز بود ، حتی قبر گمشده مادر ... یا مادر !
آخرین سفر ، اربعین بود ... اربعین عجییبی بود ، که بماند ...اما شنیدین میگن : پنجره فولاد رضا علیه السلام ، برات کربلا می ده ؟! به منم دادن ... می رسیم به توضیحش ، ان شاء الله ! محتاج دعاتونم یا علی صلواتشو بلند بفرستید!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط سوخته
|
" بسم الله الرحمن الرحیم " مدت هاست که ننوشته ام ، اما ...او گفت بنویسم . او خواست که باز در سایه سار تو غزلسرایی کنم . او خواست برای تو بگوید ، برای تو بخواند و برای تو بماند ... هر چه را که ندانم ، می دانم که تو ، به من ناچیز ، چیزی عطا کرده ای که سیراب نمی شود ، قلبی بخشیده ای که خاموش نمی شود... شکر ! سلام خدا بر شما! میخوام براتون داستان بگم . یه داستان واقعی ، از چند ماه زندگی خودم .قصد ناراحت کردن یا برانگیختن حس ترحمتون رو ندارم ، فقط جهت انتقال تجربه س ، خدای من می داند ... محتاج دعاتونم یا علی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط سوخته
|
|
|