تبليغاتX
" بسم الله الرحمن الرحیم "

بسم الله الرحمن الرحیم

آن قدر بی کسم من ، کز حال این دل من

حتی دو چشم خشکم دیگر خبر ندارد ...

الهی !

إلیک أشکو عیوناَ عن البکاء من خوفک جامدة ...

یا أنیس نفسی !

مولای ما تو هستی ، بابای ما تو هستی ...

بابا به جز محبت  بهر ثمر ندارد ...

نداشت و نفهمیدم ...

آه ... آه ... آه ...

تا انتهای این دنیا !

 تا انتهای نفس کشیدنم ...

 تا انتهای این نفسی که ...

یا علی !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط سوخته  | 

" بسم الله الرحمن الرحیم "

هرگاه که به رفتن تو می اندیشم ، از ماندن خویش حیران می مانم ...

دیگر نیستی ؟! نه !! نمی شود ... تو ، تمام هستی من بودی که اکنون در یک قاب کوچک چوبی خلاصه شده ای ...  تویی که روح مرا صیقل دادی ، مگر می شود که فقط با یک سنگ بی روح نشاندار شوی ؟روح تو با آن همه وسعت در این همه ماده جا گرفتنی نیست ...تویی که تمام زندگیم را معنا بودی ، مگر می شود که در مشتی خاک جا بگیری ؟ غبطه می خورم به آن خاک ... آه!یا لیتنی کنت ترابا ...

در همه این لحظه های پس از تو ، تنها یک چیز و فقط یک کلام توست که جان بی تاب مرا تاب ماندن می دهد و این داغ بی تو ماندن را ذره ای خنکا می بخشد و آتش درونم را به گلستان ابراهیم خلیل پیوند می دهد و ...

همان که برایم نجوا کردی ، کلمه به کلمه در گوشم خواندی تا آرام  آرام در گوشه گوشه دلم بنشیند و ذره ذره وجودم را اطمینان ببخشد ...

" خداوند متعال خواسته است که ازین پس خودش و تنها

 خودش ولایت کامل تو را به دست بگیرد و دیگر نیازی به من و

ولایت پدری ام نیست ... "

و تو رفتی ... تو رفتی و مرا با مصیبت فقدان پدر و غم جانگداز یتیمی آشنا کردی ...

و حال ... هیچ کس نمی داند و نمی فهمد که این داغ جگرسوز چه بر سر من آورده است...

هیچ کس نمی داند و نمی فهمد که شستن محل آرامش تو با اشک دیده و جاروبش با مژگانم چه لذتی می بخشد ...

هیچ کس نمی داند و نمی فهمد که این نبودن تو ...

هیچ کس نمی داند و نمی فهمد که تو ... هستی!

تو حتی اگر در این دنیا نباشی ، تمامی هستی من که

 هستی !

هستی !  

یا علی !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط سوخته  | 

" بسم الله الرحمن الرحیم "

 

حسبی رجایی بخالقی

 

حسبی ربی

 

هر کس هر چه می خواهد بگوید

هر چه می خواهد این دل را بشکند

این دل ...

خدایم بس است

خدایم کفایت می کند

خدایم ...

 

یا علی!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط سوخته  | 

" بسم الله الرحمن الرحیم "

 

اینجا نجف است ، نجف ... شهر علی علیه السلام ... همه جا ملک علی علیه السلام  ست ... اصلا حاکم دل ها علی علیه السلام  ست ...

ناد علیاً ... همه باهم !! علی علی علی علیه السلام ... واقعا که " ما أحلی " أسماء شون ...

حدود 10 شب بود که رسیدیم ، سریع رفتیم غسل زیارت که بریم پابوسی ...

حس فوق العاده ایه ، شیعه است و امامش ...

امامه و آغوش همیشه گشاده ش ...

علیه و " انما نطعمکم لوجه الله ، لا نرید منکم جزاءاً و لا شکورا "

 علیه ... پدر امت ... رأس خاندان کرم که احسان عادتشونه ...

علیه و " نرو ای گدای مسکین در خانه علی علیه السلام  زن   که علی علیه السلام  زند ز رحمت در خانه گدا را "

علیه و یه عمر صبر و سکوت برای ایمان من و شما

علیه و خار در چشم و استخوان در گلو برای اینکه من و شما غارت نشیم ...

علیه و ینحدر عنی السیل ، یعنی  همه چی از دست علیه ، همه معارف در سینه علیه ، علی علیه السلام جان نبیه ...                           الله اکبر ...

خلاصه اون شب گفتن چون دیروقته و امنیت کمه ، یا شایدم نیست ، خانم ها حق بیرون رفتن از هتل !! رو ندارن . اذان صبح رو می گفتن ، به أشهد أن علیاً ولی الله که رسید ، سرمو بالا گرفتم و چشم تو چشم گنبد طلاییشون شدم ... خداییش گنبد زردش خورشیدو از رو می بره ... می دونم این شعر مال امام رضا علیه السلام ست ولی مگه نه اینکه کلهم نورٌ واحد ...

یه صحن بود و یه ایوان طلای باصفا و یه عالمه کبوتر . فکر می کردم کبوترا  فقط مال امام رضا علیه السلامن ، اما مگه نه اینکه کلهم نورٌ واحد ... نماز صبح روز ولادت قمر بنی هاشم ، عباس بن ابیطالب در حرم  علی بن ابیطالب علیهما السلام ... جای همه تون خالی ، خدا کنه زود زود قسمتتون بشه ...

یه کم دعا و اینا خوندم ، برا آمادگی اذن دخول ... فکر می کردم باید اول تو صحن بنشینم و آماده بشم برا داخل شدن اما ... اینو بخونید :

در ایام شهادت صدیقه کبری علیها السلام بنا بود که در گوشه ای از حسینیه میرزا جواد تبریزی رحمة الله علیه خانه مبارک حضرت رو به صورت نمادین بسازند ...بعد از ظهر میرزا جوادآقا به حسینیه تشریف آوردند  و نگاهی به سکویی که بر در خانه ساخته بودند انداختند و پرسیدند : این سکو چیست ؟ عرض کردند : در روایت هست که بر در خانه امیرالمؤمنین علیه السلام  سکویی گلی بود که حضرت برای قضاوت و رفع امور بر آن می نشستند و گاه سائل بر روز ان به انتظار اهل بیت علیهم السلام می نشست . میرزا با عصبانیت و حالتی عجیب فرمودند : نه ! نه ! سائل بر خانه اهل بیت علیهم السلام انتظار نمی کشید ... اهل بیت علیهم السلام سائل را قبل از اینکه سؤال کند جواب می دادند و کسی منتظر جواب نمی ماند ...

 

یا علی !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط سوخته  | 

" بسم الله الرحمن الرحیم "

 

 

برون نمی رود از خاطرم ، خیال وصالت

اگرچه نیست وصالی ( ان شاء الله که هست !)

 ولی خوشم به خیالت ...

 

یا علی !

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط سوخته  |